Share |

جستجو در تارنمای راديو پيام

Loading


Radio Payam's Digital Library            کتابخانه صوتی رادیو پیام





Short Stories          

از این به بعد تصمیم داریم که بخشی از برنامه رادیو پیام را به خواندن داستانهای کوتاه اختصاص دهیم. بدین شکل، شنوندگان ما میتوانند با پیاده کردن این فایلهای صوتی به شنیدن داستانها در هر شرایطی بپردازند و در پایان شما یک کتابخانه صوتی از داستان های کوتاه خواهید داشت که می توانید هنگام رانندگی، دویدن و هر جای دیگر به آن دسترسی داشته و گوش کنید.

اگر داستان و یا مقاله‌ای را خوانده و فکر میکنید دیگران هم از خواندن (در این حالت شنیدن) آن لذت خواهند برد، لطف کرده نام داستان، نویسنده و در صورت امکان لینک آنرا برایمان بفرستید تا در صورت امکان آنرا برای هموطنان و شنوندگانمان بازخوانی کنیم



معرفی‌ بخش تازه رادیو پیام، باز خواندنی قصه‌های کوتاه

          Short StoriesShort Stories

آرشیو کتابخانه راديو پيام به ترتیب اجرا ى برنامه
Short Stories




  

Marjan ShirMohammadi                   مرجان شیرمحمدی

JUN 16 2013

Sekans e Akhar عنوان كتاب : سانس آخر
نویسنده: مرجان شیرمحمدی
راويان: گلوريا يزدانى و امير


گوش دادن به داستان

از تاکسی که پیاده شد، مرد را دید که داشت از ماشین پیاده می شد. بارانی پوشیده بود. در ماشین را قفل کرد و آمد به طرف زن.
زن گفت: «سلام»
مرد گفت: «سلام، چه طوری؟»
زن گفت: «خوبم». ولی خودش می دانست که خوب نبود. از بعد از ظهر، خوب نبود. شاید هم از روز قبل یا یک هفته ی پیش. 
سینما توی یک کوچه باریک بود. باقی راه را که زیاد هم نبود باید پیاده می رفتند- زیر باران. زن و مرد، شانه به شانه ی هم، قدم می زدند. مرد دستهایش را کرده بود توی جیب بارانی اش و توی فکر بود. زن فهمیده بود که آن وقت شب فقط برای تماشا کردن فیلم نیامده. حس می کرد قرار است اتفاقی بیفتد. مرد هیچ حرفی نمی زد و توی فکر بود.
رفتند توی سینما. پسر جوانی که دربان سینما بود مرد را شناخت و سلام کرد.
مرد پرسید: «فیلم شروع شده؟»
دربان گفت: «سی ثانیه س.»
سالن سینما خیلی کوچک بود-یک سینمای خصوصی مخصوص اعضای سینما تک. آن شب، یک فیلم ایرلندی نشان می داد. سانس آخر بود. وارد سالن که شدند، چراغ ها خاموش بود و تیتراژ فیلم هنوز روی پرده بود.
مرد گفت: «بریم ردیف جلو» فاصله ی صندلی های ردیف جلو با پرده خیلی کم بود. مثل این که آدم توی خانه ی خودش پای صفحه ی یک تلویزیون خیلی بزرگ نشسته باشد. نوری که از پرده بر می گشت تمام ردیف جلو را روشن کرده بود. ولی خوشبین به این بود که پشت صندلی ها خیلی بلند بود و تماشاچی های ردیف پشت سر نمی توانستند آدم های ردیف جلوتر را ببینند. مرد از همان اول رفت توی فیلم. اولین بار بود که با هم سینما می رفتند. فیلم داستان یک بوکسور بود که تازه از زندان آزاد شده بود و برگشته بود به زاد بومش. بعد، یک باشگاه بوکس راه انداخت و شروع کرد به تعلیم دادن بوکس به بچه ها. هنرپیشه زن فیلم عاشقش شد. یعنی از خیلی قبل عاشقش بود- از قبل از این که فیلم شروع شود، از قبل از این که ازدواج کند و بچه دارشود، از قبل از این که بوکسور به زندان بیفتد. حالا، بعد از چهارده سال، دوباره آن مرد را می دید. 
مرد دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و به صندلی تکیه کرده بود. پاهاش را انداخته بود روی هم وحواسش به فیلم بود. مرد توی فیلم داشت با تمام قدرتش به کیسه ای که از سقف سالم بوکس آویزان بود مشت می کوبید. زن برگشت و به مرد که نور پرده افتاده بود روی صورتش نگاه کرد.
زن توی فیلم به بوکسور گفت: «چرا با من حرف نمی زنی؟ اگه به من می گفتی منتظرم بمون، می موندم» مرد پوزخندی زد و دوباره مشتی کوبید به کیسه. پدر دختره فهمید که موضوع از چه قرار است. به دخترش گفت: «تو شوهر و بچه داری. داری چی کار می کنی؟ حواست هست؟» زن گفت: «ازدواج ما قبل از به دنیا اومدن پسرمون تموم شده بود. اینو بفهم، پدر» پدرش گفت: «داری خودتو توی دردسر می اندازی. مردم این جا خیلی متعصبن. زن یک زندانی نباید حتی با یک مرد دیگه برقصه.» زن گفت: «گور بابای مردم!» 
ولی آخر سر، هیچ کاری از دست تمام آدم بدها و آدم ها ی متعصب توی فیلم برنیامد و زن و بوکسور به وصال هم رسیدند. یک پایان خوش. چیزی که اصلا نمی شد حدسش را زد.

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Forough Farrokhzad                   فروغ فرخ زاد

JUN 02 2013

Forough Farrokhzad عنوان كتاب : کابوس
نویسنده: فروغ فرخزاد
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمۀ دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت: .....د
..... - خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.د
آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود. دستش را دراز کرد تا بیدارش کند و با او از دریا و آفتاب و گوش‌ماهی‌هایی که فردا در ساحل جمع خواهند کرد حرف بزند اما بلافاصله منصرف شد، دلش نیامد خواب آرام او را به‌هم بزند. آهسته و مانند مار خزید و به جای خودش برگشت و این‌بار سوی دیگر اتاق را نگریست. در طرف راست، روی یک تخت کوچک یک‌نفری پدر و مادرش پهلوی هم دراز کشیده و خوابیده بودند. او با خودش گفت:د
- نمی‌دانم امشب چه خبر شده که مامان اجازه داده توی اتاق خودش بخوابیم؟د
و آن‌وقت مثل آدمی که می‌خواهد خودش را ازدست فکر مزاحمی نجات بدهد شروع کرد به شمردن انگشتان دستش:د
...یک...دو...سه...چهار...د
به دیوار روبرو یک تابلو کوبیده بودند. صورت مردی بود با ریش‌های دراز ویک عبای بلند. در تاریکی نمی‌توانست تابلو را به‌خوبی ببیند اما همان خوط بی‌رنگ و محو از صورت مرد، او را به یاد معرکه‌گیری انداخت که در یکی از قهوه‌خاه‌های میان راه دیده بود. دست‌هایش را آورد پایین و در ظلمت اندیشید:د
- چه آدم عجیبی بود، باید خیلی بد جنس باشد، توی چمدانش همه‌جور اسباب چشم‌بندی داشت.د
بعد قیافۀ دایه‌جانش در نظرش مجسم شد که زمستان‌ها پشت کرسی می‌نشست و برای او قصه‌های اسرارآمیز می‌گفت. بار دیگر با خودش فکر کرد:د
- حتماً اون مردی که دایه‌جان می‌گفت ورد می‌خونه به آدم فوت می‌کنه و آدم یک شکل دیگه‌ای می‌شه همینه که توی راه دیدیم. تهرون که رفتیم براش تعریف می‌کنم. اما چه شکل عجیب و غریبی داشت. حتماً او با جن و پری‌ها و از ما بهترون سر و کار داره وگرنه همین‌طوری‌ که نمی‌شه.د
کلمۀ«جن» با طنین هراس‌انگیزی در مغزش پیچید. حس کرد که حلقه‌های چشمش دارد گشاد می‌شود. با وحشت در تاریکی نگاه کرد و به نظرش رسید که از گوشۀ اتاق موجودات کوتاه‌قدی، به همان شکل که دایه خانم وصف کرده بود، دارند به طرفش پیش می‌آیند. دایه‌خانم همیشه می‌گفت:د
- یک بسم‌الله بگو راحت می‌شی.د
و آنوقت در حالی‌که با پنجه‌های لرزان، آهسته پتو را روی صورتش می‌کشید، چند بار زیر لب تکرار می‌کرد:د
- بسم‌الله- بسم‌الله- بسم‌الله...د
همهمۀ دریا، آواز رهگذر سر گشته‌ای در سیاهی اوج می‌گرفت و از پنجره‌های اتاق به درون نفوذ می‌کرد. از سوراخ کوچکی که در پتو ایجاد کرده بود یک چشمش را بیرون گذاشت و آسمان را، که در دور‌دست مانند شیشۀ شفافی به نظر می‌رسید، نگاه کرد. ستاره‌ها درخشان و تازه بودند و او در حالی‌که با احتیاط اطرافش و مخصوصاً گوشۀ اتاق را می پایید، اندیشید:د
- چقدر شبیه این ده شاهی‌ها هستند که بابا بعضی وقتا می‌ده توی قلکم بندازم و من اونارو روی فرش می‌کشم تا برق بیفته.د
آن‌وقت شروع کرد به‌ نام‌گذاری و شمردن ستاره‌ها، به صدمی که رسید ناگهان ایستاد و گوش‌هایش را تیز کرد. از آن‌طرف اتاق، آن‌جا که پدر و مادرش خوابیده بودند، زمزمۀ خفیفی برمی‌خاست. مثل این بود که یک‌نفر داشت خفه می‌شد: صدای نفس نفس‌های تند و گرفته.د
- یعنی چه؟د
روی بازوی راستش غلتید و باز از همان سوراخ، گوشۀ اتاق را نگاه کرد. آه آن‌جا،روی تخت پدر و مادرش یک جنبش خفیف و صدای نفس‌ها، اندیشید:د
- حتماً مامان یا بابا یک کدام دارن خواب دیو می‌بینند، خوبه بلند بشم صداشون کنم.د
اما صدای ناله‌های خاموشی که بعد از نفس‌های تند و گرفته ازآن سوی به گوش رسید او را بر جایش میخکوب کرد. مثل اینکه با هم حرف می‌زدند، دست بابا را دید که از زیر ملافه بیرون آمد، در فضا دوری زد و آن وقت به طرف گردن و شانه‌های مادرش پیش رفت و به نظرش رسید که مادرش دارد التماس می‌کند، مادرش دارد پدرش رااز کاری منع می‌کند. پتو را با اضطراب به یک‌سو زد، حالا تمام صورت و شانه‌هایش از پتو بیرون بود. دهانش را باز کرد تا مادرش را صدا کند اما هم‌چنان ساکت و خاموش به جای ماند. هنوز موضوع برایش گنگ ونا مفهوم بود. بالاخره به خودش جرات داد وبا صدای خفه‌ای گفت:د
-مامان...مامان...د
-مامان...مامان...د
اما آنها نشنیدند، صدایش را نشنیدند.د
- شب‌های پیش که من مامان روصدا می‌کردم زود جواب می‌داد، تازه توی یک اتاق دیگر بود، امشب چطور شده؟ چرا صدای منو نمی‌شنوه؟د
ظلمت روی صورتش پخش شده بود و در تاریکی چشم‌هایش با ترس و اضطراب می‌درخشید. بلند شد و سر کشید و در یک لحظه احساس کرد که نگاه مادرش با نگاه او تلاقی کرد و بیاختیار، بی‌آنکه بداند چرا، شرمگین شد. خودش را دومرتبه روی بستر انداخت وازفرط عصبانیت مشت‌های کوچکش را گره کرد و به پهلو‌هایش کوفت. آن‌وقت صدای پچ‌پچ آهسته‌ای به گوش رسید. یک لحظه سکوت، آه یک نفر به طرف او می‌آمد. نفسش را در سینه پنهان کرد و گوش داد: پدرش بود با یک ملحفۀ سفید که به خودش پیچیده بود. پلک‌هایش را با عجله به هم فشرد و در تاریکی اندیشید:د
-چه بد! بابام یادش رفته امشب پیژامه بپوشد.د
اما در آن لحظه با یک حس نامعلومی تشخیص داد که باید خودش را به خواب بزند، پدرش به یک قدمی او رسیده بود.د
ایستاد و بروی صورت او خم شد و مدتی در تاریکی او را نگریست:د
- ‌پرویز، پرویز...د
اما او کوچکترین حرکتی نکرد. مانند موجودی که به خواب عمیقی فرو فته باشد با ملایمت نفس می‌کشید. پدرش برخاست و از او دور شد و پرویز شنید که به مادرش می‌گفت:د
- نه، خیال می‌کنی طفلک خواب خوابه.د
وقتی آنها دوباره روی تخت کنار هم دراز کشیدند، پرویز هم از سوراخ پتو دوباره مشغول دیده‌بانی شد. این‌بار صدا شدید‌تر و روشن‌تر از لحظۀ قبل بود و صدای نالۀ مادر بار دیگر برخاست. او با تعجب به خودش گفت:د
- مگه مامان چه کرده...؟ اصلاً چرا مامان داد نمی‌کشه؟ شاید دهنشو با دستمال بسته. ناله‌ها مانند این بود که به زحمت از میان دهانی که روی آن را با دست گرفته باشند بیرون می‌آمد. عرق سردی سرتا پای او را پوشاند. دهانش خشک شده بود. می‌خواست فریاد بکشد اما صدایش بیرون نیامد. با ناراحتی در میان بسترش غلتید و ناگهان صدای پدرش را شنید که جمله‌ای را پیاپی تکرار می‌کرد:د
- صدا نکن... صدا نکن، اگه صدا کنی...د
تنها جمله‌ای بود که توانسته بود از اول تا آن لحظه در میان آن همه زمزمه‌های مختلف به طور وضوح تشخیص بدهد. دندان‌هایش را با خشم به هم فشرد:د
- نمی‌ذاره، نمی‌ذاره مامان داد بکشه.د
سرتا پایش از ترس و وحشت می لرزید. یک‌بار دستش پیش رفت تا خواهرش را بیدار کند اما خیلی زود منصرف شد.د
- از دست او که کاری ساخته نیست، بلند می‌شه و بدتر گریه راه می‌اندازه آن‌وقت هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد. بابا همۀ ماها را با هم می‌کشه.د
فکر کرد:د
- باید یک طوری خودمو به پنجره برسونم، از اون‌جا بپرم پایین مردمو خبر کنم که دارن مامانمو می‌کشن.د
و با بی‌چارگی زیر لب تکرار کرد:د
- دارن مامانمو می‌کشن.د
حالا دیگر می‌ترسید به آن سوی اتاق نگاه کند یک‌مرتبه یاد کتابی افتاد که سال گذشته دایه خانم برایش خوانده بود. روی کتاب عکس یک مردی بود که ریش‌ و سبیل‌های درازی داشت و روی سینۀ یک دیو نشسته بود، با یک دستش شاخ دیو را نگه داشته بود و با دست دیگرش کارد بزرگی را به طرف او پیش می‌آورد. وقتی به آن مرد فکر می‌کرد به نظرش رسید که بابایش خیلی شبیه آن مرد است. کوشید تا در ذهن خودش رابطه‌ای را که ممکن بود بین آن مرد و پدرش وجود داشته باشد کشف کند اما عقلش به جایی نرسید. آن وقت با خستگی زیر لب زمزمه کرد:د
- باباجانم، تو که با مامان خوب بودی. چرا حالا می‌خواهی بکشیش؟د
صدای یک نالۀ ممتد و بلند شبیه به جیغ تمام اتاق را لرزاند و او با وحشت برگشت و به تخت پدر و مادرش چشم دوخت اما تخت از هرگونه جنبش و تلاشی خالی بود. نیم‌خیز شد و مضطربانه آن‌سو را به دقت نگریست و به نظرش رسید که مادرش بی‌حرکت افتاده است و از گردنش یک رشتۀ باریک خون سرازیر است و قطره قطره به روی فرش می‌چکد و پدرش کمی آن‌طرف‌تر از فرط خستگی افتاده وازهوش رفته.د
فریاد خفه‌ای از میان لبانش برخاست:د
- بالاخره مادرمو کشت، بالاخره.د
دهنش را به بالش فشرد. می‌ترسید. فکر کرد اگر پدرش صدای گریۀ او را بشنود ممکن است بیاید و او را هم بکشد. شانه‌هایش به سختی می‌لرزید و تمام گونه‌هایش از اشک پر شده بود و چیزی سینه‌اش را چنگ می‌زد. آن‌وقت او احساس کرد که به زودی خفه خواهد شد.د
وقتی اولین شعاع آفتاب از میان پنجره به درون اتاق تابید و دیوار روبه‌رو را روشن کرد او نومید و خسته ازتخت زیر آمد. فقط جلو پایش را نگاه می‌کرد. پاورچین به طرف در اتاق پیش رفت. دلش نمی‌خواست دیگر پدرش را ببیند. از او بدش می‌آمد. تصمیم داشت که فرار کند. در مقابل در ناگهان کسی او را صدا کرد:د
- پرویز، پرویز.د
سراپایش لرزید. این صدای مادرش بود. برگشت و بهت‌زده او را نگاه کرد. نه، او مادرش بود. اشتباه نمی‌کرد. دستش که دستگیره دررا چسبیده بود سست شد و به پهلوهایش آویخت. مدتی خیره خیره به چشمان مادرش، که مانند دوتا الماس سیاه در میان صورتش می‌درخشید، نگاه کرد ولبخند سیراب و راضی او را دید که به روی لبانش می‌رقصید. آن‌وقت سرش را به دیوار تکیه داد و از فرط خوشحالی گریست و به نظرش رسید که سراسرشب گذشته را با کابوس وحشتناکی دست به گریبان بوده است.د
برگرفته از کتاب: شناخت‌نامۀ فروغ فرخزاد – نشر قطرهد

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Amoo Norooz va Naneh Sarma                   قصه ننه سرما و عمو نوروز

FEB 24 2013

Amoo Norooz va Naneh Sarma راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

پیاده کردن فایل

لینک منبع

برگشت به ليست قصه ها

  

Gabriel Garcia Marquez                   داستان کوتاه "زنی که ساعت شش می‌آمد" اثر گاربریل گارسیا مارکز

FEB 24 2013

Gabriel Garcia Marquez عنوان كتاب : زنی که ساعت شش می‌آمد
نویسنده: گاربریل گارسیا مارکز
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

پیاده کردن فایل

لینک منبع

برگشت به ليست قصه ها

  

Anton Chekhov                   داستان کوتاه "چاق و لاغر" اثر آنتون چخوف

JAN 27 2013

Anton Chekhov عنوان كتاب : چاق و لاغر
نویسنده: آنتون چخوف
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Aziz Nesin                   عَزیز نَسین

JAN 13 2013

Aziz Nesin عنوان: دیوانه‌ای بر بام
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

.مَحمَت نُصرَت معروف به عَزیز نَسین (۲۰ دسامبر ۱۹۱۵- ۶ ژوئیه ۱۹۹۵) نویسنده، مترجم و طنزنویس اهل ترکیه است

.پس از خدمت افسری حرفه‌ای، نسین سردبیری شماری گاهنامه طنز را عهده‌دار شد. دیدگاه‌های سیاسی او منجر به چند بار به زندان رفتن شد. بسیاری از آثار نسین به هجو دیوان‌سالاری و نابرابری‌های اقتصادی در جامعهٔ وقت ترکیه اختصاص دارند. آثار او به بیش از ۳۰ زبان گوناگون ترجمه شده‌اند. بسیاری از داستان‌های کوتاه او را ثمین باغچه‌بان، احمد شاملو، رضا همراه و صمد بهرنگی به فارسی ترجمه کرده‌اند

.در سال‌های پایانی زندگی، عزیز نسین به مبارزهٔ روزافزون با آن‌چه نادانی و افراطی‌گری دینی می‌خواند پرداخت. او به آزادی بیان و حق انتقاد بدون چشم‌پوشی از اسلام معتقد بود. بعد از فتوای خمینی برای قتل سلمان رشدی، نسین ترجمهٔ کتاب آیات شیطانی را آغاز کرد. این مهم منجر به مورد هدف قرار گرفتن وی از سوی گروه‌های افراطی اسلامی شد. در ۱۹۹۳ هتلی را در شهر سیواس آتش زدند و سبب مرگ ۳۷ نفر در واقعهٔ کشتار سیواس شدند. خود نسین از این جریان جان سالم بدر برد

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Dokhtar e Narenj v Toranj                   قصه دختر نارنج و تورنج

DEC 16 2012

Dokhtare Narenj v Toranj عنوان كتاب : قصه دختر نارنج و تورنج
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

پادشاهى بى‌بچه ، نذر کرد که اگر خدا بهش يک پسر بدهد او هم هر سال يک حوض عسل و روغن به فقير فقرا بدهد. خدا هم پسرى به او داد. پادشاه هر سال يک حوض از عسل و روغن پر مى‌کرد مردم هم مى‌آمدند و ظرف‌هايشان را پر مى‌‌کردند. بيست سال گذشت. سال بيست پادشاه مثل هر سال نذرش را ادا کرد. در اين موقع پيرزنى آمد و به پسر پادشاه گفت: 'من عسل و روغن مى‌خواهم.' پسر گفت: 'ننه جان! تمام شد.' پيرزن گفت: 'حالا که اين‌طور است الهى گير دختر نارنج و ترنج بيفتي.' پسر هم نديده و نشناخته عاشق دختر نارنج و ترنج شده و به رسم آن زمان رفت توى اتاق هفت دربند (هفت اتاق که توى هم ساخته شده) و خودش را زندانى کرد.

پدر و مادرش کنيزى را فرستادند پيش او و گفتند: 'بپرس کدام دختر را مى‌خواهد تا ما به خواستگارى برويم. ' پسر پيغام داد که: 'من دختر نارنج و ترنج را مى‌خواهم.' رفتند پيرزن را آوردند پادشاه پرسيد: 'اين دختر نارنج و ترنج کى هست؟ پدرش کيست؟ مادرش کيست؟' پيرزن گفت: 'دختر نارنج و ترنج دختر شاه پريان است که به شکل نارنج و ترنج به درخت آويزان است و چيدنش هم کار هر کسى نيست. ولى من هفت برادر ديوزاد دارم، شاهزاده بايد از آنها بپرسد

.....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Sadegh Hedayat                   سگ ولگرد اثر صادق هدایت

NOV 18 DEC 02 2012

Sadegh Hedayat عنوان كتاب : سگ ولگرد
نویسنده: صادق هدایت
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان - قسمت اول

گوش دادن به داستان - قسمت دوم

چند دکان نانوائی ، قصابی ، عطاری، دو قهوه خانه و یک سلمانی که همه آنها برای سد جوع و رفع احتیاجات خیلی ابتدائی زندگی بود تشکیل میدان ورامین را می داد. میدان و آدمهایش زیر خورشید قهار ، نیم سوخته ، نیم بریان شده ، آرزوی اولین نسیم غروب و سایه شب را میکردند، آدمها ، دکانها، درختها و جانوران ، از کار و جنبش افتاده بودند.هوای گرمی روی سر آنها سنگینی میکرد و گرد و غبار نرمی جلو آسمان لاجوردی موج میزد، که بواسطه آمد و شد اتومبیل ها پیوسته به غلظت آن می افزود.

یکطرف میدان درخت چنار کهنی بود که میان تنه اش پوک و ریخته بود ، ولی با سماجت هر چه تمامتر شاخه های کج و کوله نقرسی خود را گسترده بود و زیر سایه برگهای خاک آلودش یک سکوی پهن بزرگ زده بودند ، که دو پسر بچه در آنجا به آواز رسا ، شیر برنج و تخمه کدو میفروختند . آب گل آلود غلیظی از میان جوی جلو قهوه خانه، بزحمت خودش را میکشاند و رد میشد.

تنها بنائی که جلب نظر میکرد برج معروف ورامین بود که نصف تنه استوانه ای ترک ترک آن با سر مخروطی پیدا بود . گنجشکهائی که لای درز آجرهای ریخته آن لانه کرده بودند، نیز از شدت گرما خاموش بودند و چرت میزدند . فقط صدای ناله سگی فاصله بفاصله سکوت را میشکست. این یک سگ اسکاتلندی بود که پوزه کاه دودی و ب ه پاهایش خال سیاه داشت، مثل اینکه در لجنزار دویده و باو شتک زده بود . گوشهای بلبله ، دم براغ، موهای تابدار چرک داشت و دو چشم با هوش آدمی در پوزهء پشم آلود او میدرخشید . در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده میشد، در نیم شبی که زندگی او را فرا گرفته بود یک چیز بی پایان در چشم هایش موج میزد و پیامی با خود داشت که نمیشد آنرا دریافت ، ولی پشت نی نی چ شم او گیر کرده بود . آن نه روشنائی و نه رنگ بود، یک چیز دیگر باور نکردنی مثل همان چیزیکه در چشمان آهوی زخمی دیده میشود بود، نه تنها یک تشابه بین چشمهای او و انسان وجود داشت بلکه یکنوع تساوی دیده میشد ._ دو چشم میشی پر از درد و زجر و انتظار که فقط در پوزه یک سگ سرگردان ممکن است دیده شود.

....

لینک منبع

پیاده کردن فایل: قسمت اول

پیاده کردن فایل: قسمت دوم

برگشت به ليست قصه ها

  

Forough Farrokhzad                   فروغ فرخ زاد

NOV 04 2012

Forough Farrokhzad عنوان كتاب : بی تفاوت
نویسنده: فروغ فرخزاد
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:

«عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همة کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقة ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم:

من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم.

«می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!» مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌که در مقابل حرف‌های من عکس‌العمل خُرد کننده‌ای نشان داده باشد. آن‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌رو را نشان می‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می‌بست و گفت: «البته که می‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.» وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌کوشد تا با تکرار کلمة «شما» بین من و خودش دیواری بکشد.

....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Samad Behrangi                   داستان کوتاه "پسرک لبو فروش" اثر صمد بهرنگی

OCT 07 2012

Samad Behrangi عنوان كتاب : پسرک لبو فروش
نویسنده: صمد بهرنگی
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

چند سال پیش در دهی معلم بودم. مدرسه‌ی ما فقط یك اتاق بود كه یك پنجره و یك در به بیرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود. سی و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه‌ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقریباً همه‌ی بچه ها بیكار كه می‌ماندند می‌رفتند به كارخانه‌ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. كارگران شهری پول پیشكی می‌خواستند و از چهار تومان كمتر نمی‌گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.

ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف بارید و زمین یخ بست. شكافهای در و پنجره را كاغذ چسباندیم كه سرما تو نیاید.

روزی برای كلاس چهارم و سوم دیكته می‌گفتم. كلاس اول و دوم بیرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكی شده بود. از پنجره می‌دیدم كه بچه ها سگ ولگردی را دوره كرده اند و بر سر و رویش گلوله‌ی برف می‌زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها می‌افتادند، زمستانها با گلوله‌ی برف.

كمی‌ بعد صدای نازكی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!

....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Anton Chekhov                   داستان کوتاه "متشکرم" اثر آنتون چخوف

SEP 24 2012

Anton Chekhov عنوان كتاب : متشکرم
نویسنده: آنتون چخوف
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم

به او گفتم: بنشینید می‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
– چهل روبل
– نه من یادداشت كرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنید
شما دو ماه برای من كار كردید.
– دو ماه و پنج روز
– دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده‌‌‌ام. كه می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه می‌‌‌‌‌دانید یكشنبه‌‌‌ها مواظب "كولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی

"یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌كرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.

– سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم كنار.

"كولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید

دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق كنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ "یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا" قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت

– و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید

.....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Ahmad Shamlou                   پریا

SEP 09 2012

Ahmad Shamlou عنوان داستان: پریا
نویسنده: احمد شاملو
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

احمد شاملو ا.صبح. ا.بامداد. شاعر، نویسنده‌، پژوهشگر و مترجم (تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)

شنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ (۱۲ دسامبر ۱۹۲۵) در شب سنگین برفی بی‌امان در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه تهران به دنیا ‌آمد.
نام پدر حیدر شاملو، نام مادر کوکب عراقی شاملو و نام خواهران فروغ‌الزمان،قمرالزمان، شمس‌الزمان، سرور و سودابه. پدر افسر ارتش بود و خانواده را در مأموریت‌ها به همراه می‌برد. احمد که دومین فرزند خانواده بود دوره‌ی خردسالی تا نوجوانی را در شهرهایی چون رشت، اصفهان، مشهد، گرگان، ارومیه و نقاط دور افتاده‌یی چون زاهدان، بیرجند، خاش، طبس، بم، سمیرم، آباده، نَرماشیر، سرباز، خوسف، فورک و درمیان، دَقِ پِترگان و دشتِ ناامید ‌گذراند.

منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Ahmad Shamlou                   قصه‌ دخترای ننه دریا

AUG 26 2012

Ahmad Shamlou عنوان داستان: قصه‌ دخترای ننه دریا
نویسنده: احمد شاملو
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

احمد شاملو ا.صبح. ا.بامداد. شاعر، نویسنده‌، پژوهشگر و مترجم (تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)

شنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ (۱۲ دسامبر ۱۹۲۵) در شب سنگین برفی بی‌امان در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه تهران به دنیا ‌آمد.
نام پدر حیدر شاملو، نام مادر کوکب عراقی شاملو و نام خواهران فروغ‌الزمان،قمرالزمان، شمس‌الزمان، سرور و سودابه. پدر افسر ارتش بود و خانواده را در مأموریت‌ها به همراه می‌برد. احمد که دومین فرزند خانواده بود دوره‌ی خردسالی تا نوجوانی را در شهرهایی چون رشت، اصفهان، مشهد، گرگان، ارومیه و نقاط دور افتاده‌یی چون زاهدان، بیرجند، خاش، طبس، بم، سمیرم، آباده، نَرماشیر، سرباز، خوسف، فورک و درمیان، دَقِ پِترگان و دشتِ ناامید ‌گذراند.

منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Gloria Yazdani                   ابدیت خیال

AUG 12 2012

Gloria Yazdani عنوان داستان: ابدیت خیال
نویسنده: گلوريا يزدانى
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

گلوریا یزدانی نویسنده ، کارگردان و بازیگر ساکن تورنتو - گلوریا در راديو پيام

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

T Jones                   دماغ گنده‌ ها اثر تی جونز

Jul 29 2012

T Jones عنوان كتاب : دماغ گنده‌ها
نویسنده: تی جونز
مترجم: امير مهدى حقيقت
راوى: گلوريا يزدانى


گوش دادن به داستان

تی جونز، کمدین، فیلمنامه نویس، کارگردان، روزنامه نگار و داستان نویس ولزی است. آقای جونز سال 1942 به دنیا آمده . او حالا در لندن زندگی می‌کند. ادبیات انگلیسی را در دانشگاه آکسفورد خوانده و علاقه زیادی به ادبیات و تاریخ قرون وسطی دارد. جونز بازیگر و کارگردان چند مجموعه طنز تلوزیونی بوده و چندین جلد کتاب هم نوشته که "شاهزاده و سلحشور".

جونز در سال‌های 1983و 1998 و 2004 در جشنواره کن و جشنواره جهانی فیلم کودکان در شیکاگو و امی‌ نامزد شده و جایزه‌هایی برده است. آدم هر بار که یکی از قصه‌های او را می‌خواند، به این نتیجه می‌رسد که جونز قصه گویی است با هوش، امروزی و تا حد خوبی هم خوشحال.

یک جزیره ای بود وسط یک اقیانوس که دماغ همه مردمی‌که توش زندگی می‌کردند خیلی خیلی گنده بود. یک روز رئیس جزیره سوار قایق شد و رفت تا جایی که عاقل ترین مرد دنیا زندگی می‌کرد. ......

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Jacques Prèvert                   اپرای ماه اثر ژاک پره ور

Jun 10 2012

Jacques Prèvert عنوان كتاب : اپرای ماه
نویسنده: ژاک پره ور
مترجم: لیلی گلستان


گوش دادن به داستان

حوالی رود سن، ماه های نخستین آغاز قرن بیستم (١٩٠٠) ژاک پره ور درخانواده نچندان منسجم بدنیا می آید و سالها سایه تلخ فقر و مشکلات اجتماعی خانوادگی اش سبب می شود سالهای نوجوانی اش را در میان مردم به شغل های ساده مشغول باشد . او که پدربزرگی متول و خشک و از طرفی کاتولیک دارد، ترجیح می دهد با پایان دوران نوجوانی وارد خدمت سربازی شود و درانتهای این دوران سخت، سرنوشت پره ور را با خود به دنیای اسرار آمیز سوررئال می برد.

آشنایی با مارسل دو آمل و آندره برتون کلید اتاقک سوررئالیستی اوست که سالها بعد در عرصه های مختلف هنر او را وادار به هنرنمایی می کند.

حلقه ادبی سوررئال فرانسه در بین سالهای ١٩٢۴ تا ١٩٢٨ شکل می گیرد و پره ور که دیگر یک نوآموخته نیست برتون و دیگران را پشت سر گذاشته و رابطه ادبی اش را با گروه از دست می دهد.

پره ور به دیدن فیلمهای چاپلین می رود و هیجان دیدن این فیلم ها او را وادار می کند تا دست به خطر بزرگی یعنی نوشتن فیلمنامه بزند. رفته رفته نوشتن فیلمنامه پره ور را در فضاهای تصویری بیشماری قرار می دهد و او در نهایت بعنوان یکی از اعضای گروه تئاتر اکتبر نویسنده اصلی این گروه می شود. اما بلندپروازی های پره ور با آشنایی با ژوسف کوسما، موسیقیدان، شکل دیگری به خود می گیرد و سالهای بعد او را از گروه دوست داشتنی تئاترش جدا می سازد.

پره ور آثار مختلفی را در حوزه شعر، داستان، نقاشی و فیلنامه های سینمایی منتشر کرد. آثاری که بخش هایی از آن هنوز هم در ذهن مخاطب بعنوان یک کار متفاوت و در خور تحسین تداعی می شود.

او در شعر با برتون و آراگون، هم کلام بود و مردم فرانسه شاعرانگی اش را به دلیل اعجاز در کلماتش می ستودند. در بین آثارش می توان به مجموعه شعر های اسب شماره سه، سرنوشت ها، باران و هوای خوب اشاره کرد .اغلب مجموعه شعر های ژاک به همراه آثار طراحی و نقاشی شده هنرمندان دیگری عرضه شده است مانند میرو، فرومانژه و ... اما پره ور بسیار خودآموخته نقاشی را درک می کند و در بی آثارش نقاشی را هم به مجموعه هنری اش می افزاید. سالهای بعد در خصوص نقاشان موردعلاقه اش و آثارشان نیز مجموعه هایی را روانه بازار می کند. نگاه پره ور به میرو و پیکاسو بسیار ویژه است چنانچه در جایی می گوید در نام میرو یک آیینه وجود دارد شاید پره ور خودش را در آینه آثار میرو پیدا می کرده اما بهر حال انتقادات بیشماری در خصوص این نوع نظرات پره ور متوجه اش می شد که البته او در برابر این نقد ها، مقاومت می کرد. نگاه متفاوت پره ور به نقاشی سبب می شود که روزی پیکاسو خطاب به پروه ور بگوید: تو از نقاشی هیچ چیز نمی دانی، با این حال نقاش هستی ...

در سینما برای کارگردانان معروف فرانسوی فیلمنامه و دیالوگ نویسی کرد از این بین می توان به ژان رنوار و مارسل کارنه اشاره کرد. از جمله آثار سینمایی ژاک که می توان به آن اشاره کرد، عشق های معروف، خاطرات گمشده، بندر مه آلود، ملاقات کنندگان شب، بچه های بهشت می باشد.

پس از آشنایی با کوسما موسیقی دان اهل بوداپست، پره ور جوان موسیقی را هم آزمایش می کند. او معتقد بود دوست مجارش ابهامات موسیقی را برایش روشن می سازد. پره ور دیالوگ های موسیقی فیلم هایی که کارکرده است را می نویسد و در این بین بندرمه آلود و دروازه های شب که آثاری غیر کلاسیک هستند از اقبال بخصوصی برخوردار می شوند.

پره ور در میان فانتزی هایش دنیایی از رنگ خلق می کند چنانچه شعرش مانند رنگین کمانی است که در یک طیف بسیط از عاشقانه ها آرام شروع می شود و به تندترین انتقادات اجتماعی می رسد.

او علاوه بر تولیدات سینمایی، نقاشی های محترک را نیز جان می بخشد یکی از معروفترین دیالوگ نویسی هایش برای انیمیشن، گفتگوهای نقاشی متحرک شاه و پرنده به کارگردانی پل گریمو، انیمیشن ساز معروف دهه ۶٠ و ٧٠ فرانسه است.

او در سال ١٩٧٧ در حالیکه عرصه های مختلف فرهنگ و هنر را تجربه کرده و در اکثر حوزه ها موفق ظاهر شده است دنیا را ترک می کند. اما تاثیر قوی پره ور در میان علاقمندان سورئال فرانسه کماکان مشهود است.

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Charlie Chaplin                   نظم اثر چارلی چاپلین

May 27 2012

Charlie Chaplin عنوان كتاب : نظم
نویسنده: چارلی چاپلین
مترجم: احمد شاملو


گوش دادن به داستان

سِر چارلز اسپنسر چاپلین (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ - ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان و همچنین آهنگساز برجستهٔ هالیوود و برندهٔ جایزه اسکار است. بیشتر فیلم‌های او کمدی و صامت هستند.

چاپلین در زمینه سینما بیش از ۶۵ سال فعالیت کرد که شروع فعالیتهای وی از سالن ویکتوریا انگلستان به عنوان پسربچه‌ای آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه یافت. وی در سال ۱۹۱۹ همراه با تعدادی از دوستان سینمایی خود اتحادیه سینماگران را تاسیس کرد.

چاپلین یکی از محبوب ترین و بزرگترین هنرمندان قرن بیستم میلادی و تاریخ سینما است.

چاپلین خود ادعا می کرد که در سال ۱۸۸۹ در محله‌ای در جنوب لندن متولد شده است. یعنی تنها چهار روز پیش از تولد هیتلر که چاپلین وی را در دیکتاتور بزرگ مورد تمسخر قرار داد. اما سازمان‌های اطلاعاتی بریتانیا٬ فرانسه و آمریکا که در مورد وی تحقیق کرده‌اند تاکنون به مدرک دقیقی مبنی بر مکان و زمان تولد وی دست نیافته اند. خانواده چاپلین بیش از ۴۰ سال پس از مرگ وی نامه ای در کشویی قفل شده پیدا کردند که در آن اشاره شده بود که چاپلین در کمپ کولی‌ها در اسمسویک در نزدیکی بیرمنگام متولد شده است. این نامه در اوایل دهه ۱۹۷۰ توسط جک هیل به چاپلین فرستاده شده است. در این نامه گفته شده است که عمه او یک ملکه کولی بوده است و او در کاروان عمه‌اش متولد شده‌است.

پلیس فدرال آمریکا یا اف بی آی معتقد بود چارلی چاپلین در واقع یک یهودی روس با نام اصلی اسرائیل تورنشتین بوده است. از سوی دیگر اسکاتلندیارد با ارائه اطلاعاتی از سوی یک منبع اظهار کرد که ممکن است وی در فرانسه متولد شده باشد. اما اداره اطلاعات بریتانیا هیچگاه نتوانست مدارک تولد مربوط به چنین شخصی را پیدا کند و با وجود تحقیقات وسیع، هیچ نوعی مدارک و شواهدی در جهت اثبات این ادعاها پیدا نکرد. قدیمی ترین مدرکی که از وی پیدا شده است، گذرنامه‌ای است که در سال ۱۹۲۰ صادر شده است.

چاپلین از سال ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۲ به همراه فرد کارنو سراسر آمریکا را دوره کرد و نمایش تئاتر اجرا می‌کرد. چاپلین در زمان همکاری با شرکت کارنو در آمریکا هم‌اتاقی استن لورل بود. استنلی به انگلیس بازگشت اما چاپلین در آمریکا ماند. در سال ۱۹۱۳ بازی چاپلین مورد توجه یکی از فیلم‌سازان قرار گرفت و از آن پس با شرکت فیلم‌سازی کی استون همکاری کرد. وی نخستین فیلم خود را با نام ساختن یک زندگی که فیلم کمدی بود در سال ۱۹۱۴ آغازکرد. چاپلین در این شرکت و با این فیلم به سرعت به شهرت رسید.

در حدود سال ۱۹۵۰ جنگ سرد به اوج خود رسیده بود و در آمریکا ترس شدیدی از کمونیست‌ها بوجود آمده بود. در آن سال سناتوری به نام جوزف مک کارتی اعلام کرد لیستی بلند بالا از چند کمونیست دارد. نام چارلی چاپلین نیز در آن لیست بود. او زمانی که برای اولین نمایش فیلم لام لایت به لندن سفر می‌کرد از اخراج خود از آمریکا با خبر شد. به این ترتیب چاپلین به همراه خانواده‌اش از ژانویهٔ ۱۹۵۳ در خانهٔ زیبایی در کورسیر-سور-ووی در کشور سوئیس زندگی کرد.

چاپلین در جواب اتهام‌ها گفت: "من یک هنرپیشه هستم نه سیاست‌مدار"

در سال ۱۹۵۴ مک کارتی و همراهانش رسوا شدند. زیرا مشخص شد مدارکی که برای افشای کمونیست‌ها به کار برده بودند جعلی بود. آن سال، سال بازگشت شکوهمند چارلی به آمریکا بود و در نیویورک هدیه باران شد و مدال ارزشمند هندل به او اهدا گردید.

در اوایل سال ۲۰۱۲، اداره اطلاعات داخلی بریتانیا گزارشی را منتشر کرد که نشان می‌داد چارلی چاپلین به درخواست آمریکا و به خاطر "گرایش‌های کمونیستی" در دوره‌ای توسط این اداره تحت نظر و بازرسی قرار داشته است. اما هیچگاه نتوانستند مدرکی دال بر ارتباط چارلی چاپلین و گروه‌های کمونیستی بیابند. همچنین در این مدارک عنوان شده که اداره ام آی فایو، موفق نشده که محل اصلی تولد چارلی چاپلین را کشف کند. همچنین جمع‌بندی این بود که چاپلین ممکن است از طرفداران کمونیست ها باشد ولی در این مورد رادیکال نیست. اما نام چاپلین به نفع کمونیزم و به عنوان یکی از قربانیان مک کارتیزم مورد سو استفاده قرار گرفته است.

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Guy de Maupassant                   فرانسویان دلدادهِ زنانند اثر گى دو موپاسان

May 13 2012

Guy de Maupassant عنوان كتاب : فرانسویان دلدادهِ زنانند
نویسنده: گى دو موپاسان
مترجم: ابوالقاسم طاهری


گوش دادن به داستان

گی دو موپاسان (زادهٔ ۵ آگوست ۱۸۵۰-درگذشتهٔ ۶ ژوئیهٔ ۱۸۹۳) نویسنده فرانسوی است که در سال ۱۲۲۹ خورشیدی در پاریس به‏دنیا آمد. او در کنار استاندال، انوره دو بالزاک، گوستاو فلوبر و امیل زولا یکی از بزرگترین داستان نویسان قرن نوزدهم فرانسه به شمار مى آید. او در طول زندگی نسبتاً کوتاه ۴۳ ساله اش حدود ۳۰۰ داستان کوتاه و بلند، ۶ رمان و نیز ۳ سفرنامه، یک مجموعه شعر و مجلدی از چند نمایشنامه خلق کرد. اما نقطه اوج کارهای موپاسان داستان‌های کوتاه اوست که برخی از آنها از شاهکارهای ادبیات داستانی جهان شمرده می‌شوند. موپاسان استاد نوعی از داستان کوتاه است که به قول سامرست موآم "می توانید آن را پشت میز شام یا در اتاق استراحت کشتی نقل کنید و توجه شنوندگان خود را جلب نمایید."

او تحت تاثیر ویکتور هوگو نخست اشعاری عاشقانه سرود.بعدها با لویی بویه و گوستاو فلوبر آشنا شد و همراه آنها به بررسی آثار بالزاک پرداخت و پس از آن به شکل جدی به نویسندگی روی آورد.

در سال ۱۲۷۰ خورشیدی هنگامی که اقدام به خودکشی نمود به تیمارستان منتقل شد و در سال ۱۲۷۱ خورشیدی در همان جا دیده از جهان برگرفت.

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Anton Chekhov                   تهیه کننده در زیر کاناپه! اثر آنتون چخوف

Apr 15 2012

Anton Chekhov عنوان كتاب : تهیه کننده در زیر کاناپه
نویسنده: آنتون چخوف


گوش دادن به داستان

کمدی ” تعویض لباس “ بر صحنه بود. هنرپیشه ای جوان و خوش بر و رو به اسم کلاودیا ماتویینا دولسکایا کائوچوکوا که تمام وجود خود را با شور و اشتیاق به هنر مقدس بازیگری تئاتر وقف کرده بود، دوان دوان وارد رختکن خود شد، لباس مخصوص کولی‌ها را از تن درآورد تا در یک چشم به هم زدن لباس مخصوص سوارکاران را بپوشد. این بازیگر خوش قریحه از آنجا که مایل نبود لباسی که می‌پوشد چین و چروک اضافی داشته باشد تصمیم گرفت سراپا لخت شود و .....

لباس سوارکاران را بر تن برهنه ــ و به قول معروف روی جامه حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالی که تنش از خنکای اتاق رختکن اندکی می‌لرزید مشغول صاف کردن چین‌های شلوارش شد. اما ناگهان صدای یک آه به گوشش رسید. چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فراداد. صدا بار دیگر آه کشید و به نجوا گفت:
ــ خدایا از سر گناهانم بگذر... آه...

هنرپیشه جوان حیرت زده به پیرامون خود نگریست اما ــ هیچ چیز شبهه انگیزی ندید. با وجود این از سر احتیاط تصمیم گرفت به زیر یگانه مبل رختکن یعنی کاناپه ای که در گوشه اتاق قرار داشت نگاهی بیفکند. و تصور می‌کنید چه دید؟ آنجا، اندام بلند یک مرد، درازکش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهید، نیم تنه لباس اسب سواری را روی شانه‌ها انداخت و با صدایی خفه فریاد کشید:
ــ تو کی هستی؟!

از زیر کاناپه زمزمه ای لرزان به گوش رسید:
ــ منم... من... نترسید، منم... هیس!
.....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Jalal Al-e-Ahmad                   سه تار نوشته جلال آل احمد

Apr 01 2012

Jalal Al Ahmad عنوان كتاب : سه تار
نویسنده: جلال آل احمد


گوش دادن به داستان

یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یخه باز و بی هوا راه می آمد، از پله های مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خرده ریز فروش ها و از لای مردمی که در میان بساط گسترده‌ی آنان، دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند، می گشتند، داشت به زحمت رد می شد.

سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر، سیم های آنرا می پایید که به دگمه لباس کسی یا به گوشه‌ی بار حمالی گیر نکند و پاره نشود. عاقبت امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نداشت وقتی به مجلسی می خواهد برود، از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منت شان را هم بکشد.

موهایش آشفته بود و روی پیشانی‌اش می ریخت و جلوی چشم راستش را می گرفت. گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود. ولی سرپا بند نبود و از وجد و شعف می دوید. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت، وقتی سر وجد می آمد، می خواند و تاز می زد و خوشبختی های نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد. ولی حالا میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه می توانست بکند ؟ از خوشحالی می دوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود.

فکر می کرد که دیگر وقتی سرحال آمد و زخمه را با قدرت و بی اختیار سیم های تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه خواهد داشت که مبادا سیم ها پاره شود و صاحب تار، روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند. از این فکر راحت شده بود. فکر می کرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن برخواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیافتد
.....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

لینک دانلود کتاب

برگشت به ليست قصه ها

  

William Sydney Porter                   هدیه سال نو نوشته ویلیام سیدنی پورتر

Mar 18 2012

ویلیام سیدنی پورتر عنوان كتاب : هدیه سال نو
نویسنده: ویلیام سیدنی پورتر


گوش دادن به داستان

پورتر به تاریخ ۱۱ سپتامبر ۱۸۶۲ در شهر گرینزبورو متولد شد. پدر او، دکتر آلگرنون سیدنی پورتر (۱۸۲۵-۱۸۸۸) و مادر او، ماری جین ویرجینیا سواین پورتر (۱۸۳۳-۱۸۶۵) در ۲۰ آوریل ۱۸۵۸ ازدواج کردند. ویلیام سه‌ساله بود که مادرش بر اثر بیماری سل درگذشت و او به همراه پدر به خانه مادربزرگ پدری‌اش نقل مکان کردند. پورتر از زمان کودکی همواره در حال مطالعه بود و کتاب‌های فراوانی را از داستان‌های معروف گرفته تا رمان‌های کیلویی (کتاب داستانِ جلدکاغذی و پرماجرا که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به قیمت حدود ده سنت به فروش می‌رفت) می‌خواند،‌ اما کتاب مورد علاقه او ترجمه انگلیسی کتاب هزار و یک شب (از عربی) بود.

پورتر در سال ۱۸۷۶ از دبستانی که متعلق به عمه‌اش، اولینا ماریا پورتر بود، فارغ‌التحصیل شد و در دبیرستان لیندسی استریت ثبت‌نام کرد، اما عمه‌اش تا ۱۵ سالگی همچنان مشغول آموزش خصوصی او بود. در سال ۱۸۷۹، به عنوان دفتردار در داروخانه عمویش شروع به کار کرد و در سال ۱۸۸۱ یعنی در سن ۱۹ سالگی مجوز داروسازی دریافت نمود. همچنین او با گرته‌برداری چهره افراد مختلف در داروخانه، استعدادهای هنری ذاتی خود را به نمایش گذاشت.

فعال‌ترین دوره نویسندگی پورتر در سال ۱۹۰۲ آغاز شد، یعنی زمانی که به شهر نیویورک نقل مکان کرد تا به ناشران نزدیک‌تر باشد. او در این دوره ۳۸۱ داستان کوتاه نوشت. او در طول یک سال، هر هفته یک داستان برای مجله وورلدساندیِ‌ نیویورک می‌نوشت. خوانندگان او، شخصیت‌پردازی و پیچیدگی پلات‌های او را تحسین می‌کردند، اما منتقدان آنها را به باد انتقاد می‌گرفتند. با این وجود او به تدریج در سایر کشورها هم معروف شد و اکنون نیز به دلیل معرفی داستان کوتاه به عنوان یک پدیده هنری ادبی، مورد تمجید قرار می‌گیرد.

پورتر در سال ۱۹۰۷ با معشوقه دوران نوجوانی‌اش، سارا (سالی) لیدسی کولمن ازدواج کرد. او سارا را طی یک سفر به ایالت مادری خود،‌کارولینای شمالی، ملاقات کرد. با این حال، با وجود موفقیت داستان‌های کوتاه او که در مجلات و کتاب‌های مجموعه داستان چاپ می‌شدند (یا احتمالاً به خاطر فشاری که موفقیت به همراه دارد)، پورتر به می‌خوارگی روی آورد.

او در سال ۱۹۰۸ به تدریج سلامتی‌اش را از دست داد. سارا در سال ۱۹۰۹ او را ترک کرد و پورتر در ۵ ژوئن ۱۹۱۰ به دلیل بیماری کبد، عوارض بیماری قند و همچنین ناراحتی قلبی درگذشت. او پس از انجام مراسم سوگواری، در گورستان ریورساید در شهر آشویلِ ایالت کارولینای شمالی به خاک سپرده شد. دخترش مارگارت نیز در سال ۱۹۲۷ درگذشت و کنار پدر جای گرفت.

لینک منبع

پیاده کردن فایل

لینک دانلود کتاب

برگشت به ليست قصه ها

Leo Tolstoy                   مشمول ها داستان كوتاهى از لئو نیکلایویچ تولستوی

Feb 12 2012

Leo Tolstoy عنوان كتاب : مشمول ها
نویسنده: لئو نیکلایویچ تولستوی

مترجم: سعید نفیسی

     مقدمه


گوش دادن به داستان

‎لئو نیکلایویچ تولستوی ، نویسنده و فعال سیاسی اجتماعی روس متولد ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ میلادی است که در روز ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ میلادی در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگ‌ترین شخصیت‌های تاریخ روسیه است

‎رمان‌های جنگ و صلح و آنا کارنینا جایگاه او را در بالاترین ردهٔ ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌اند. ‎جنگ و صلح رمانی طولانی است که در آن بیش از ۵۸۰ شخصیت با دقت توصیف شده‌اند.‎به گفتهٔ تولستوی آناکارنینا اولین رمان واقعی او ویک داستان حماسی منثور است.این رمان ماجرایی دراماتیک از عشق و سرخوردگی و شکست دارد.همچنین حماسهٔ مقاومت روس‌ها را در برابر حملهٔ ناپلئون را بازگو می‌ کند.منتقدان آن را یکی از بزرگترین رمان‌های جهان و فراتر از آن یک رمان در بردارنده‌ی دیدگاه‌های فلسفی نویسنده درباره‌ی زندگی و تاریخ می دانند

‎انتشار رمان رستاخیز بهانه‌ای بود در دست مرجع عالی کلیسای ارتدکس، تا در تاریخ ۱۹۰۱ میلادی به‌دلایل تکذیبِ وحدتِ تثلیث مقدس در وجود خدای واحد، تکذیب بکارت مریم مقدس، قبل و بعد از تولد مسیح، تکذیب رستاخیز مسیح، و ضدیت با مظهر لاهوتی - ناسوتی مسیح پسر خدا، تکذیب وقوع معجزه در مراسم عشای ربانی، تولستوی را به‌عنوان مرتد معرفی نماید

‎یکی از مترجمانی که تولستوی را به ایرانیان معرفی کرده سعید نفیسی استاد ادبیات دانشگاه تهران بوده است. ‎سعید نفیسی، فرزند میرزا علی‌اکبر ناظم‌الاطبا در ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. تحصیلات سه‌سالهٔ ابتدایی را در مدرسهٔ شرف، یکی از نخستین مدارس جدید که پدرش تأسیس کرده بود گذراند و تحصیلات متوسطه را در مدرسهٔ علمیه، تنها مدرسه‌ای که دورهٔ متوسطه داشت، در بهار ۱۲۸۸ در تهران به پایان رساند. پانزده ساله بود که برادر بزرگترش دکتر اکبر مؤدب نفیسی او را برای ادامهٔ تحصیل به اروپا برد. نفیسی تحصیلات خود را در شهر نوشاتل و دانشگاه پاریس انجام داد و در سال ۱۲۹۷ به ایران بازگشت. ابتدا در دبیرستان‌های تهران به تدریس زبان فرانسه پرداخت و بعد در وزارت فواید عامه مشغول خدمت شد. در سال ۱۲۹۷ به گروه نویسندگان مجلهٔ دانشکده پیوست و در مدت یک سالهٔ فعالیت این مجله با ملک‌الشعرا بهار همکاری داشت

‎سعید نفیسی از بیماری آسم رنج می‌برد و سال‌های آخر عمر را در پاریس به‌سر می‌برد. زمانی که برای شرکت در نخستین کنگرهٔ ایران‌شناسان به تهران آمده‌بود در ۲۲ آبان ۱۳۴۵ در تهران درگذشت. وی را در تهران در کنار قبر پدرش دفن نمودند.

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Sadegh Hedayat                  كاتيا داستان كوتاهى از صادق هدایت

Feb 05 2012

Sadegh Hedayat عنوان كتاب : كاتيا
نویسنده: صادق هدایت

     مقدمه


گوش دادن به داستان

چند شب بود مرتبًا مهندس اتريشي كه اخيرًا به من معرفي شده بود، در كافه سر ميز ما ميآمد . اغلب من با يكي دو نفر از رفقا نشسته بوديم ، او ميآم اجازه ميخواست ، كنار ميز ما مي نشست و گاهي هم معني لغات فارسي را از ما ميپرسيد . چون ميخواست معني زبان فارسي را ياد بگيرد . از آنجائيكه چندين زبان خارجه ميدانست ، مخصوصًا زبان تركي را كه ادعا ميكرد از زبان مادري خودش بهتر بلد است ، لذا ياد گرفتن فارسي برايش چندان دشوار نبود .

ظاهرًا مردي بود چهار شانه با قيافه جدي ، سر بزرگ و چشمهاي آبي تيره ، مثل اينكه رنگ رود دانوب در چشم هايش منعكس شده بود . صورت پر خون سرخ داشت و موهاي خاكستري دور پيشاني بلند و بر آمده او روئيده بود و از طرز حركات سنگين و هيكل ورزشكاري قوت و سلامتي تراوش ميكرد . اما ساختمان او با حالت اندوه و گرفتگي كه در چشمهايش ديده ميشد متناقض بنظر ميآمد . تقريبًا در حدود چهل سال يا بيشتر از سنش ميگذشت . ولي رويهم رفته جوانتر نمود مي كرد . هميشه جدي و آرام بود مثل اينكه زندگي آرام و بي دغدغه اي را طي كرده و جاي زخمي گوشه چشم راست او ديده مي شد كه من گمان مي كردم بواسطه شغل مهندسي و راه سازي در اثر انفجار سنگ يا كوه گوشه چشم او زخمبر داشته است .

این داستان را می‌توانید از اینجا دانلود کنید و بخوانید. - پى دى اف

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Albert Camus                  ميهمان: داستان کوتاهی از آلبر کامو

Jan 29 2012

Albert Camus عنوان كتاب : ميهمان
نویسنده: آلبر کامو

مترجم: اسماعیل فصیح

     مقدمه

گوش دادن به داستان

مدیر مدرسه داشت دو نفری را که بسمت او از تپه بالا می آمدند نگاه میکرد. یکی روی اسب بود و دیگری پیاده. آنها هنوز سربا لایی مدرسه را که دربالای تپه ساخته شده بود پشت سرنگذاشته بودند . تقلا کنان جلو می آمدند وبه آهستگی درمیان برفی که درمیان سنگ ها و درسطح بلند وصاف فلات انباشته شده بود و جلوی پیشرفت آنها را میگرفت پیش می رفتند. اسب گاهگاه سرمیخورد .

بدون اینکه هنوز چیزی بشنود میتوانست بخار تنفس اسب را که از بینی اش درهوا منتشر میشد ببیند. حداقل یکی از مردها منطقه را میشناخت. آنها درامتداد کوره راه با وجودیکه از چندروز پیش درزیر لایه ای از برف سفید کثیف نا پدید شده بود جلو می آمدند. مدیرمدرسه حساب کرد که نیمساعت طول خواهد کشید که آنها به بالای تپه برسند . هوا سرد بود. بداخل مدرسه برگشت که یک ژاکت با خودش بردارد.

این داستان را می‌توانید از اینجا دانلود کنید و بخوانید. - ۳۳۰ کیلوبایت

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Ernest Hemingway                   ارنست همینگوی

Jan 22 2012

Ernest Hemingwayداستان کوتاهی از ارنست همینگوی

مقدمه زندگی‌ همینگوی

گوش دادن به داستان


ارنست همینگوی در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ در اوک پارک ایالت ایلینوی متولّد شد. پدرش کلارنس یک پزشک و مادرش گریس معلّم پیانو و آواز بود.ارنست تابستان‌ها را به همراه خانواده اش در شمال میشیگان به سر می‌برد و در همان جا بود که او متوجّه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.
او پس از پايان دوره دبیرستان، در سال ١٩١٧ برای مدتی در » کانزاس سیتی « به عنوان گزارشگر روزنامه » استار « مشغول به کار شد. وي در جنگ جهانی اول، داوطلب خدمت در ارتش شد، اما ضعف بینایی، او را از این کار باز داشت و در عوض، به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا خدمت مي كرد. ارنست در ٨ جولای ١٩١٨ مجروح و برای ماهها در بیمارستان بستری شد. ....

لینک منبع

پیاده کردن فایل

برگشت به ليست قصه ها

  

Bertie's Christmas Eve                   شب کریسمس برتی

Jan 15 2012

Bertie's Christmas Eve عنوان كتاب : شب کریسمس برتی
نویسنده: هکتور هیو مونرو - ساکی

گوش دادن به داستان

مترجم: روبرت صافاریان

شب كریسمس بود، و محفل خانوادگی عالی جناب لوك استِفینك با دوستی و شادمانی بی‌دلیلی كه چنین مناسبتی اقتضا می‌كرد، افروخته بود. مهمانان شامی مفصل و طولانی صرف كردند،‌ گروه نوازندگان دوره‌گرد آمدند و سرودهای كریسمس خواندند و بعد مهمانان از سرودخوانی خودشان محظوظ شدند، و سرانجام حسابی جیغ و داد راه انداختند و خانه را روی سرشان گرفتند. اما در میانه این آتش شور و شادمانی، ذغال خاموشی بود كه گُر نمی‌گرفت.
     پیاده کردن فایل


لینک منبع

برگشت به ليست قصه ها